"قتل"
نه آنقدر با تو دوست بودم
كه برای دیدنت
به كافه ای در آن سوی شهر آمده باشم
نه آنقدر عاشقت
كه برای كشتن ات تپانچه ای بخرم
با این همه
وقتی به كافه رسیدم
جنازه ی خونینت درحیاط افتاده بود
و پلیس ها
- در حالی كه با هم شوخی می كردند –
خط می كشیدند دورت را
تپانچه ام را در سطل زباله انداختم
گوشه ی دنجی نشستم
و قهوه ای تلخ سفارش دادم .
مهر ٨۵