تبليغاتX
حافظ موسوي
حافظ موسوي
نظریه ها - 7

نقد و نظريه پردازي ادبي پس از مشروطه-7

حافظ موسوي

 

 

ادبيات جديد در ايران با جنبش مشروطه آغاز شد. از آنجا که اين جنبش، جنبشي اصيل بود و با خواست هاي بنيادين جامعه همخواني داشت، تقريباً بر همه شئون زندگي ايرانيان تاثير گذاشت، اگرچه خود اين جنبش نهايتاً در بخش عمده يي از اهداف و آمال خود ناکام ماند اما اثرات آن در زندگي مردم تداوم يافت. انقلاب مشروطه نخستين و مهمترين گام ايرانيان براي گذار از سنت به مدرنيته بود. آثار به جا مانده از روشنفکران مشروطه خواه نشان مي دهد که آنها، صرف نظر از تفاوت هاي شخصي و ايدئولوژيک شان بر اين باور بودند - يا اغلب شان بر اين باور بودند - که جامعه ايران براي رهايي از بن بست جهل و عقب ماندگي چاره يي جز در هم شکستن مناسبات کهنه و فرسوده قديمي و بنياد گذاشتن جامعه يي جديد، مبتني و متکي بر قانون و مدنيت ندارد و بديهي است که الگوي غرب، روشن ترين و اميدبخش ترين الگويي بود که آنها پيش روي خود داشتند و مي توانستند از آن براي معماري جامعه آرماني خود الهام بگيرند. از آنجا که بحث در حوزه هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي در اين مقاله مورد نظر ما نيست از آن درمي گذريم و بحث خود را درباره ادبيات و نظريه هاي ادبي پي مي گيريم.تلاش هاي نوگرايان ادبي در دوره مشروطه، اگرچه به خلق آثار درخشاني منجر نشد اما از چند نظر حائز اهميت و قابل توجه است؛ نخست اينکه آنها اين باور را در بين مردم رواج دادند که ادبيات گذشته ايران - به رغم تمام اهميت و قداستش نزد ايرانيان - به رکود و انجماد دچار شده و در مقايسه با دستاوردهاي ادبيات جديد دنيا نمي تواند همچنان مايه مباهات و تفاخر باشد تا جايي که مردم ايران همچون گذشته برخود ببالند که هنر نزد ايرانيان است و بس.

دوم اينکه آنها - به اقتضاي پاسخگويي به مطالبات جنبش مشروطه خواهي - کوشيدند ادبيات را از تالارهاي اشرافي و درباري به در آورند و آن را به ميان مردم کوچه و بازار ببرند و با زندگي آنها پيوند بزنند.

و سوم اينکه آنها ادبيات جديد غرب را (به ويژه در حوزه رمان و تئاتر و ژورناليسم) به عنوان الگويي مناسب به ايرانيان معرفي کردند.

نويسندگان و اديبان دوره مشروطه کتاب مستقلي درباره نظريات ادبي خود براي ما به يادگار نگذاشته اند، اما از مجموع آرا و آثار آنها مي توان چنين برداشت کرد که اغلب آنها تحت تاثير نظريه هاي ادبي رمانتيسم اجتماعي اواخر قرن نوزدهم و رئاليسم اجتماعي اوايل قرن بيستم اروپا و به ويژه روسيه بوده اند.

در اينجا نکته قابل تامل اين است که رئاليسم اروپايي به عنوان يکي از مهمترين مکتب هاي ادبي در جهان غرب از دل مکتب رمانتيسيسم و در تقابل با آن پديد آمده بود و از اين رو بخشي از تعريف خود را از تنقيد رمانتيسيسم اخذ مي کرد. در حالي که رئاليسم ايراني دوره مشروطه هيچ نوع پيوند و رابطه انتقادي با رمانتيسيسم نداشت. بديهي است که چنين پيوند و رابطه يي از لحاظ تاريخي و اجتماعي نمي توانست وجود داشته باشد، چرا که رمانتيسيسم در غرب - همان طور که در بخش نخست اين مقاله اشاره شد - واکنشي بود در برابر خردگرايي مطلق عصر روشنگري و تفوق بي چون و چراي ماشين و صنعت بر زندگي انسان که جدايي انسان از طبيعت و نيز جدايي خرد از احساس را موجب شده بود، در حالي که در ايران نه تنها اساساً چنان پروسه يي به وقوع نپيوسته بود، بلکه برعکس، مهمترين خواسته اين جامعه و پيشروان آن، استقرار فردگرايي به جاي خرافات و موهومات و نو کردن شيوه زندگي و کار و توليد با استفاده از علم و فناوري غرب بود.اگر نئوکلاسيسيسم را ايدئولوژي اشرافيت قرون شانزدهم تا هجدهم، رمانتيسيسم را بر آمده از آرمان هاي بورژوازي نوخاسته و هنوز انقلابي قرن نوزدهم و رئاليسم را بازتاب آمال و آرزوهاي اقشار متوسط و طبقه کارگر بدانيم (که اغلب تاريخ نگاران نقد ادبي کم و بيش چنين نظري دارند)، مي توانيم بر تناقض ذاتي موجود در رئاليسم ايراني، از مشروطه تا امروز، انگشت بگذاريم، چرا که اين رئاليسم از همان ابتدا متاثر از آمال طبقه متوسط در برابر بورژوازي بود. آن هم در شرايطي که هنوز بورژوازي به عنوان يک طبقه در ايران شکل نگرفته بود و اقشار متوسط نيز از جايگاه اجتماعي قابل ملاحظه يي برخوردار نبودند.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:38  توسط حافظ موسوي  |